تبليغاتX
ســـزا آبـــاد


آن لحظه که کسی به تو لبخند می زند یا گریه می کند بدترین لحظه برای قضاوت در مورد مهربانی و نامهربانی اوست...


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:0  توسط ســزا  | 


دلم یک پیانو می خواهد و یک حلقه سبز برای بی وزنی... وقتی هوا ابری است، ابری است... آفتاب بازی مسخره ترین مسخره بازیه دنیا می شود. وقتی سرد است، سرد است... حتی اگر پیچ شوفاژ هم هرز شود... 

- قورباغه را قورت بده، چه کسی پنیر مرا دزدید، خوشبختی در 17 دقیقه... نوش جان با یک کاسه کشک...

- مثبت اندیشی مهمترین مسئله در... کانال را عوض کن...

کمی می خوابم... دلم خواب می خواهد. از آن خواب هایی که جمعه ها دارم... انقدر می خوابم که سردرد می گیرم. بیدار می شوم... بالا می آورم و برای خوب شدن دوباره می خوابم... 

کاش...

         ... کاش...


+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 21:59  توسط ســزا  | 


کاش مغزمان به اندازه معده مان کار می کرد...


+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 12:15  توسط ســزا  | 


ای زاده عدالت

ای مادرت صلابت


ای با بدان چو شمشیر

ای مهربان و دستگیر


کرب و بلا منزلت

خون شده بود آن دلت


هَل مِن تو بی جواب

کوفه ما خوابِ خواب


دست برادر ز تو

جان سپه بهر تو


تیر دو سر در کمان

علی ِ اصغر، بمان!


تیر به زه، تیغ تیز

سوی دگر اشک ریز


دست دعا رو به نور

سوی تو شد با سرور


زینب او اســتوار

طفل شهیدش کنار


اسب سپیدش به زین

نآمده از بهر کین


آمده بهر خدا

شد ز تنش سر جدا...


...وای چه شد آسمان

شمس دو تا یک زمان


غرقه به خون رو به خاک

سینه شده چاک چاک


سرو سپاه سلام

کشته شد و والسلام...


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 1:23  توسط ســزا  | 


ایران...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 21:39  توسط ســزا  | 


چک چک که می بارد ذره ذره می شوید گردهایی را که ذره ذره غبار گرفته کرد پشت پلک قلبت را. بر می گردی به پیش از آن. قد رعنایت بوی خاک می گیرد. زیر کتف چپ کمی پایین تر صدای شکستن می آید. خودت را مشغول می کنی که صدا را نشنیده بگیری، دریغ از اینکه این شکستن ها برای همسایه ی بد خانه بغلی نیست. از درون توست...

گذشته ات خیس می شود. تازه می شود... رنگ می گیرد. بیچاره می کند فکرت را. و دلت را سرد...

چک چک که می بارد ذره ذره می شوید اشک های پیدایت را و با تو یکی می شود. تو می چکی... او می چکد و می شویید زشتی ها را...

...آنطرف تر، ساعتی بعد رنگین کمان طلوع می کند جایی که تللو خورشید با چشمانت قایم باشک بازی می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:35  توسط ســزا  | 


یک ربع سکه گرفته بودم... تولد مامانم بود، کوچکترین خواهرم هم براش یه روسری گرفته بود... کادو ها رو که دادیم برق نگاه خواهرم رو که دیدم خیلی حسودیم شد. با چه شور و علاقه ای کادوش کرده بود و از همه مهمتر با چه برق نگاهی اونو هدیه کرد... 

اینجا بود که فهمیدم، واقعا فهمیدم کادوی بزرگ خریدن نشون دهنده دوست داشتن زیاد نیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 15:37  توسط ســزا  | 


تا وقتی که بچه ایم دلمان می خواهد مثل سوباسا باشیم...

بزرگتر می شویم...

نوجوانیم و دلمان می خواهد شبیه معلم ادبیاتمان باشیم. پر از احساس و مهربان...

جوانیم... استاد آرزوی ما می شود... پر از موفقیت و اعتبار...

پیر می شویم... و پیر می شویم...

و هیچگاه خودمان نمی شویم...

کاش اولین نفر بودیم که خلق می شد، کسی قبل از ما نبود... آنوقت شاید " آدم " می شدیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 21:13  توسط ســزا  | 


قلم در دستم، عرق کرده... کاغذ سفید و من... من رو سیاه... یادم می آید زنجیره وار می نوشتم افکارم را آن روزها که نیمکت های باغچه ی کوچک پارک لاله پاتوق تنهایی هایم بود... آن روزها که پرتره می شدم برای دانشجویان نقاشی و قابی برای عکاس های گاه و بیگاه. آن روزها که سیگار می خواستند و من سیگاری نبودم... آن روزها را خوب یادم می آید که برگی را در دست می گرفتم و سبحان الله را در آن می دیدم... آن روزها که بلند مرتبه ترین انسان برایم کودکان بودند... کم می نویسم حالا... شاید بیشتر می بینم. شاید نمی دانم که خوب است بعضی چیزها را نوشت یا نه... ولی آبادی خود را فراموش نکرده ام... جایی که آنجا متولد شدم... کمی آن دوردست ها... نقطه. سرخط

... و من آرامم...


+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 10:15  توسط ســزا  | 


آدم ها دو دسته هستند:

آنهایی که فکر می کنند دیگران مدام به آنها نگاه می کنند و درباره آنها حرف می زنند...

و آنهایی که مدام به دیگران نگاه می کنند و درباره اخلاق و رفتار آنها فکر می کنند...

هر دودسته آدم های بدبختی هستند...


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 18:0  توسط ســزا  | 


پسرک به شیرینی های توی ظرف روی نیمچه میز قطار نگاه می کند. مادرم تعارف می کند و پسرک بر می دارد... مادرش را بیدار می کند تا برای شیرینی خوردن اجازه بگیرد.

- از خانم ها تشکر کن پسرم...

- دشت شما دلد نکنه...

- از آقا هم تشکر کن عزیزم...

- نمی خوام. آقاهه عصبانیه. دوسش ندارم.

نگاهی به پسرک می کنم. لبخند می زنم. صورتم را بر می گردانم و کویر را می بینم که زخم هایش را با نمک پوشانده... می خوابم!


+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:50  توسط ســزا  | 


سوزن گرامافون روی صفحه ی پیر راه می ره... صدای بم سه تار که عمرش رو کرده بلند می شه... جلو پنجره دون می پاشم واسه کفتر چایی هایی که هنوز نیستن... تو استکان کمر باریک با عکس ناصرالدین شاه یه چایی واسه خودم می ریزم. میشینم جلوی پنجره... قرچ، قرچ، قرچ... صدای صندلی چوبی های کافه نادری رو می شنوم... سه تار صداش بالا پایین میشه و صفحه می چرخه... قند رو می زنم تو چایی... استکان رو می برم بالا... دستم می لرزه... یاد حرف نوه ام میفتم... بابا بزرگ چرا دستات می لرزه؟ نگاش می کنم و براش می خونم... یاد ایامی... یاد ایامی... یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم... نوه ام دستشو می یاره و دونه های اشک رو لمس می کنه... می دونم چی می خواد... دستمو می کنم تو جیبم و یکم نخود کشمش می ریزم کف دستش... فریاد زنان ازم دور میشه... آخ جون... آخ جون...

ساعت زنجیر دار گوشه جلیقه ام رو در میارم... ساعت 10... مثل همیشه... ولی من به عکس تو نگاه می کنم... یادته همیشه تند تند ساعت رو نگاه می کردم... می گفتی مگه الان ساعت رو ندیدی... می گفتم نه... تو هم سرتو تکون می دادی و می رفتی...        نمی دونستی تو ساعتم چی دارم...

آخرین جرعه ی چایی رو سر می کشم.

استکان تو دستمه... نگاهم به پنجره... یه آه می کشم... قرچ... قرچ... قرچ...

سوزن گرامافون به آخر رسیده...

اومدم...

                              ...کفتر چایی نشسته روی پیشخون پنجره... تنهایی داره دون می خوره...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 22:3  توسط ســزا  | 


هاشمی که رئیس جمهور بود یادم می آید. حرف دهن مردم دزد بود... خاتمی آمد... خوش تیپ است... با کلاس است... این ها برای سال اول بود... دوم خرداد آمد... رفت... خاتمی کار بلد نیست... ترسو است... بیشرف جنس ها را گران کرده است... خاتمی رفت... نوبت انتخابات شد... احمدی نژاد آمد... شهردار اردبیل که آنجا را گلستان کرده است... شهردار تهران... کار بلد است... درس خوانده است و دکتر... هاشمی و خاتمی هنوز بد بودند و اه اه... انتخابات شد... نمی دانم چه شد که یکهو اه اه ها به به شدند و دست و سوت می زندند برایشان... احمدی نژاد بد شد اه شد...

26 سال دارم... به میرحسین رای دادم... ولی آن موقع هم در این فکر بودم که چرا یکروز مردم یکی را اه اه می کنند و یک روز همان را به به... هنوز هم خرم... نمی دانم جریان چیست... ولی یک چیز را می دانم... گروهی قدرت دارد و می خورد... گروه دیگر می آید که اولی را خراب کند و خودش قدرت را در دست بگیرد و بخورد... و در این میان مردم زجر می کشند... مردم گرانی می کشند... کتک می خورند... بچه هایشان می میرند... کشته می شوند و باز هم مردم... مردم و مردم...

سیاست پدر مادر ندارد... این را خیلی خوب فهمیده ام... 26 سال دارم... به میرحسین رای دادم... می گویند بین بد و بدتر باید یکی انتخاب شود... خوب... دیگر انتخاب نمی کنم... تشویق هم نمی کنم که انتخاب نکنید یا بکنید...

...فقط یک چیز را به نصیحت از من بپذیرید... انقلاب را مردم می کنند، قدرت را دیگری در دست می گیرد... همین...


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:35  توسط ســزا  | 


شما تنها دو راه دارید...

- یا انتخاب می کنید.

- یا انتخاب می شوید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:35  توسط ســزا  | 


بچه که بودم یک جفت کفش کتانی داشتم که با آنها واقعا چند سانتی متری پرواز می کردم. یک ساعت کامپیوتری هم داشتم از آنها که چراغ داشت و وقتی دکمه اش را می زدی صفحه اش روشن می شد... آنوقت می رفتم توی کوچه و غرق می شدم در تخیلات شیرین آن زمان و احساس خوب «چوبین» بودن... از بالای پله ها پایین می پردیم و از شاخه ی درخت ها آویزان می شدم و منتظر بودم تا «برونکا» را گیر بیاورم... خفاش هایش را به قول آن روزها کاراته بزنم و تنها چشم آنها را کور کنم...

کوچک که بودیم دلمان می خواست قهرمان آن داستان ها باشیم... چوبین باشیم... بامزی باشیم... لینچان باشیم... تسوکه باشیم... ایکیوسان باشیم... و بجنگیم...

ولی همه اینها خاطراتی می شود پشت عقربه ساعت روی دیوار که هر چه می گذرد سنگین تر خود را خرکش می کند...

بزرگ شدیم... بزرگ شدم... به چوبین بودنم که فکر می کنم همه اش برونکا را می بینم... دیگر نمی خواهم چوبین باشم... به این فکر می کنم که «برونکا» که بود؟؟؟!!!



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 15:56  توسط ســزا  |