
چشمانم را می بندم و در شلوغ ترین شلوغی شهر گوش می دهم... صدای گاز گرفتن و شکستن استخوان می آبد... صدای پاره شدن های پی در پی... صدای بی عفتی های یاس... صدای تمسخر ریش... صدای بلند حرامی و صدای سکوت دختر ریز نقش دستمال فروش سر خیابان کریم خان... شنودگان عزیز اینجا ایران است صدای ما را از لجن زار می شنوید...
در رو محکم کوبیدم، قاب عکس قدیمی که یه دیوار بهش تکیه کرده بود افتاد و شکست... جلو رفتم...
پارچه ها رو تند و تند از روی وسایل برداشتم، جارو به دست افتادم به جون همه چی، از خاک روی زمین بگیر تا تارعنکبوت های گوشه سقف. پنجره ها رو پاک کردم، زمین رو طی کشیدم و رفتم از گل فروشی چند تا گلدون خریدم و گذاشتمشون روی طاقچه... بوی نم خاک حیاط دیوونم کرده...
زنگ در رو می زنن، شاگرد آقا مصیب بود... داده بودم یه قاب خوشگل به جای قاب شکسته واسم بندازه...
چند دقیقه بیشتر نمونده، کاسه سفالی های فیروزه ای رو یه آب می زنم و سفره قلم کار رو پهن می کنم و شروع می کنم به چیدن وسایل... دو تا شمع روشن می کنم. آیینه رو هم برق انداختم...
منتظرم...
من... آیینه و قاب عکس
عکس اولین سفره هفت سینی که هممون بودیم...
سال نو مبارک...
1=1 است... با تقصیر و یا بی تقصیر...
اشتباهاتم را که توجیه کنم و به پایت بریزم 1<1 می شود... ارزشم پایین، نیش وجدان به سمت من و تو همواره بزرگتر...
"کودک شکنجه شده را در میان زباله ها مردی کارتن خواب پیدا می کند و پزشکان او را نجات می دهند.."
...مرد کوچک، به شرافت کارتن خواب قسم که پدر و مادرت آشغال هایی بودند که گمان می کردند تو هم از آنهایی.
جای زخم هایت خوب می شود... ولی همیشه یادت باشد که آشغال ها را راس ساعت 9 از خانه ات بیرون ببری...
آن لحظه که کسی به تو لبخند می زند یا گریه می کند بدترین لحظه برای قضاوت در مورد مهربانی و نامهربانی اوست...
دلم یک پیانو می خواهد و یک حلقه سبز برای بی وزنی... وقتی هوا ابری است، ابری است... آفتاب بازی مسخره ترین مسخره بازیه دنیا می شود. وقتی سرد است، سرد است... حتی اگر پیچ شوفاژ هم هرز شود...
- قورباغه را قورت بده، چه کسی پنیر مرا دزدید، خوشبختی در 17 دقیقه... نوش جان با یک کاسه کشک...
- مثبت اندیشی مهمترین مسئله در... کانال را عوض کن...
کمی می خوابم... دلم خواب می خواهد. از آن خواب هایی که جمعه ها دارم... انقدر می خوابم که سردرد می گیرم. بیدار می شوم... بالا می آورم و برای خوب شدن دوباره می خوابم...
کاش...
... کاش...
کاش مغزمان به اندازه معده مان کار می کرد...
ای زاده عدالت
ای مادرت صلابت
ای با بدان چو شمشیر
ای مهربان و دستگیر
کرب و بلا منزلت
خون شده بود آن دلت
هَل مِن تو بی جواب
کوفه ما خوابِ خواب
دست برادر ز تو
جان سپه بهر تو
تیر دو سر در کمان
علی ِ اصغر، بمان!
تیر به زه، تیغ تیز
سوی دگر اشک ریز
دست دعا رو به نور
سوی تو شد با سرور
زینب او اســتوار
طفل شهیدش کنار
اسب سپیدش به زین
نآمده از بهر کین
آمده بهر خدا
شد ز تنش سر جدا...
...وای چه شد آسمان
شمس دو تا یک زمان
غرقه به خون رو به خاک
سینه شده چاک چاک
سرو سپاه سلام
کشته شد و والسلام...
ایران...
چک چک که می بارد ذره ذره می شوید گردهایی را که ذره ذره غبار گرفته کرد پشت پلک قلبت را. بر می گردی به پیش از آن. قد رعنایت بوی خاک می گیرد. زیر کتف چپ کمی پایین تر صدای شکستن می آید. خودت را مشغول می کنی که صدا را نشنیده بگیری، دریغ از اینکه این شکستن ها برای همسایه ی بد خانه بغلی نیست. از درون توست...
گذشته ات خیس می شود. تازه می شود... رنگ می گیرد. بیچاره می کند فکرت را. و دلت را سرد...
چک چک که می بارد ذره ذره می شوید اشک های پیدایت را و با تو یکی می شود. تو می چکی... او می چکد و می شویید زشتی ها را...
...آنطرف تر، ساعتی بعد رنگین کمان طلوع می کند جایی که تللو خورشید با چشمانت قایم باشک بازی می کند...
یک ربع سکه گرفته بودم... تولد مامانم بود، کوچکترین خواهرم هم براش یه روسری گرفته بود... کادو ها رو که دادیم برق نگاه خواهرم رو که دیدم خیلی حسودیم شد. با چه شور و علاقه ای کادوش کرده بود و از همه مهمتر با چه برق نگاهی اونو هدیه کرد...
اینجا بود که فهمیدم، واقعا فهمیدم کادوی بزرگ خریدن نشون دهنده دوست داشتن زیاد نیست...
تا وقتی که بچه ایم دلمان می خواهد مثل سوباسا باشیم...
بزرگتر می شویم...
نوجوانیم و دلمان می خواهد شبیه معلم ادبیاتمان باشیم. پر از احساس و مهربان...
جوانیم... استاد آرزوی ما می شود... پر از موفقیت و اعتبار...
پیر می شویم... و پیر می شویم...
و هیچگاه خودمان نمی شویم...
کاش اولین نفر بودیم که خلق می شد، کسی قبل از ما نبود... آنوقت شاید " آدم " می شدیم...
قلم در دستم، عرق کرده... کاغذ سفید و من... من رو سیاه... یادم می آید زنجیره وار می نوشتم افکارم را آن روزها که نیمکت های باغچه ی کوچک پارک لاله پاتوق تنهایی هایم بود... آن روزها که پرتره می شدم برای دانشجویان نقاشی و قابی برای عکاس های گاه و بیگاه. آن روزها که سیگار می خواستند و من سیگاری نبودم... آن روزها را خوب یادم می آید که برگی را در دست می گرفتم و سبحان الله را در آن می دیدم... آن روزها که بلند مرتبه ترین انسان برایم کودکان بودند... کم می نویسم حالا... شاید بیشتر می بینم. شاید نمی دانم که خوب است بعضی چیزها را نوشت یا نه... ولی آبادی خود را فراموش نکرده ام... جایی که آنجا متولد شدم... کمی آن دوردست ها... نقطه. سرخط
... و من آرامم...
آدم ها دو دسته هستند:
آنهایی که فکر می کنند دیگران مدام به آنها نگاه می کنند و درباره آنها حرف می زنند...
و آنهایی که مدام به دیگران نگاه می کنند و درباره اخلاق و رفتار آنها فکر می کنند...
هر دودسته آدم های بدبختی هستند...
پسرک به شیرینی های توی ظرف روی نیمچه میز قطار نگاه می کند. مادرم تعارف می کند و پسرک بر می دارد... مادرش را بیدار می کند تا برای شیرینی خوردن اجازه بگیرد.
- از خانم ها تشکر کن پسرم...
- دشت شما دلد نکنه...
- از آقا هم تشکر کن عزیزم...
- نمی خوام. آقاهه عصبانیه. دوسش ندارم.
نگاهی به پسرک می کنم. لبخند می زنم. صورتم را بر می گردانم و کویر را می بینم که زخم هایش را با نمک پوشانده... می خوابم!